جنگِ ۳۹ روزه، در امتداد جنگِ ۱۲ روزه، بحثهای جدی درباره ایرانگرایی، هویت ملی و الزاماتِ آن برانگیخت و نگرشهای گوناگونی به میدان آمدند. اما در نهایت، این رویداد عیارِ نگرشها، میزانِ واقعیبودنشان و مرزِ میان ایرانگراییِ اصیل و ایرانگراییِ ساختگی را آشکار ساخت. متأسفانه، در این مدت، شماری با میهنفروشی، و نیز با سفیدکردنِ چهرهٔ انگلوفیلها و روسوفیلهای تاریخِ گذشتهٔ ایران، خطایی بزرگ را مرتکب شدند.
جنگها، بهمثابه رخدادهایی تکرارشونده، همواره بستری برای شکوفایی احساساتِ ملی در میان مردمان بودهاند و روایتهای هویتساز را بازآفریدهاند. چنانکه کارل اشمیت میگوید: «جنگ، والاترین شکلِ سیاست است و در شرایط بحرانی، ذاتِ سیاسیِ جامعه را آشکار میسازد.»
اگرچه دولتِ آمریکا به رهبری دونالد ترامپ، همراه با دولتِ بنیامین نتانیاهو، آشکارا مقاصدِ تجاوزکارانهٔ خود را برملا ساخته بودند و ناگزیر، ملیگراییِ ایرانی ایجاب میکرد که در برابر این تهدیدِ بیرونی بایستد، اما بخشی از نیروهای سیاسی در داخل و خارج از کشور، یا با تجاوزِ خارجی همداستان شدند و با رویای «جنگِ نجاتبخش»، به بازوی نیابتیِ دشمن تبدیل گشتند، یا با سکوتی همراه با پذیرشِ ضمنی، در انتظارِ سقوطِ جمهوری اسلامی نشستند تا از آن برای پیشبردِ پروژهٔ سیاسیِ خود بهره برند.
شکافِ میانِ جمهوری اسلامی و ایران، بهعنوان یک کشور و دولتِ کهن، واقعیتی انکارناپذیر است؛ اما هنگامی که کشور در معرضِ تجاوزِ نظامیِ دولتهای خارجی قرار میگیرد ـ با هدفِ تسلط بر منابع، تحمیلِ جریانهای وابسته و نفیِ استقلال ـ اینجا دیگر فراتر از جمهوری اسلامی، ایران است که هدف گرفته شده است. بنابراین، نگاهِ منفی به جمهوری اسلامی نباید به انفعال یا استقبال از تهدیدِ خارجی بینجامد. در وضعیتِ بحرانی، دولتِ مستقر، در موقعیت دفاع از موجودیتِ سرزمینی و تمدنیِ ایران، قرار میگیرد. این وضعیت موقت ناشی از جبر جغرافیای سیاست است.
اکنون، اگرچه هنوز سایهٔ جنگ بر فرازِ میهن سنگینی میکند، اما از درسهای دورهٔ پساجنگِ ۳۹ روزه باید برای تثبیتِ مرزهای ایرانگرایی و نوزاییِ هویتِ ملی بهره گرفت. فرجام جنگ و مقاومت ایرانیان در حفظ موجودیت سرزمینی و تمدنی ایران و دفع تهدید خارجی سنگین، فرصتی برای نوسازی ملی با مشارکت بخشهای مختلف جامعه ایران که با مداخله خارجی مرزبندی داشته و همکاری آنها است. در واقع بر بسترِ رخدادهای پیشآمده و در امتدادِ نیازی کهن، و با بحرانیشدنِ این مقوله در تاریخِ معاصر، نیاز است تا با رویکردی جمعی و بینالاذهانی، در تبیینِ هویتِ ملیِ جدید در قرن پانزدهمِ خورشیدی، جدیتر بکوشیم.
بنیادِ هر جامعه و دولت، بر هویتِ تمدنی و مرزهای متمایزِ سرزمینی و سیاسی استوار است. ایران دولتی کهن است که پیش از هژمونیِ نظمِ مبتنی بر دولت-ملت، دارای سرحدات و چارچوبی مشخص و متمایز بوده است.
شرطِ لازمِ ایرانگرایی و معیارِ سنجشِ ادعاها، پذیرشِ موجودیتِ مستقل و خودمختارِ کشور در عمل است؛ اصلی که تحت هیچ شرط و تبصرهای نمیتواند فروکاسته شود و نباید تحت تأثیرِ عواملی چون شکافِ ملت-حکومت یا ظلمِ حاکمان بر شهروندان قرار گیرد. تعهد به دولتِ تاریخی و کهنِ ایران، بر هر شهروندی که در این سرزمین زاده شده، از میراثِ نسلهای پیشین بهره برده و در چارچوبِ نظریهٔ «زادگانِ سرزمین» افلاطون رشد یافته است، بایستگی دارد. این تعهد، پاسداری از ایران است، نه حکومتهای مستقر. همچنین در پاردایم جدید ملت که مبتنی بر قرارداد اجتماعی است تا توارث و پیوندهای خونی و نژادی، مهاجران نیزمیتوانند شهروند ایران شوند. منتهی باید هم از حقوق شهروندی برخوردار شوند و هم به تکالیف آن پایبند باشند.
در فراسویِ پیچیدگیها و دشواریهای مفهومی، نخست باید توجه داشت که هویتِ ملی و ایرانبودگی، برساختهای تاریخی است؛ یعنی نه ذات و جوهرهای فرازمانی و فرامکانی دارد و نه مبتنی بر خصلتی ایستاست، بلکه پویا و تحولپذیر است. بررسیِ تاریخِ ایران، از سپیدهدمِ شکلگیریِ تمدن در فلاتِ ایران، دگرگونیها و نوساناتِ فراوانی را نشان میدهد که انگارهٔ وجودِ سیمایی یکسان در همهٔ اعصار و «روحِ ثابتِ» ایرانی را باطل میسازد. بااینهمه، این دگرگونیها بر بسترِ اصلی ثابت استوار بودهاند: حفاظت از موجودیتِ متمایزِ ایران و پایداری در برابرِ هضم شدن در ملل و تمدنهای دیگر و در دام از خودبیگانگی افتادن. تحولاتِ هویتی در تاریخِ ایران هرگز کاملاً گسسته از گذشته نبوده، بلکه عناصری از گذشته را در خود حمل کرده و عناصرِ تازهای بر آن افزوده است. ایرانگراییِ اصیل، با اتکای مستقیم یا غیرمستقیم به نیروهای خارجی و ایفای نقشی که آنان از ایران، بهمثابه دولتی تحتالحمایه، تصویرپردازی میکنند، در تعارضی آشکار است.
هویتِ ایرانی نیاز دارد تا با ردِ تجربههایی که در تاریخِ معاصر به بحرانزدگیِ آن دامن زدهاند، در قالبی نوین بازتعریف شود: از نظامِ پهلوی که میخواست با نادیدهگرفتنِ ۱۴۰۰ سال تاریخ، صرفاً دورهٔ پیشااسلام و ویژگیهای آن را بازسازی کند؛ تا روشنفکران و فعالان سیاسی مدعی تجددخواهی که علاجِ عقبماندگی را در تقلیدِ کامل و هضمشدن در هویتِ غربی میجستند؛ چپگرایانی که تمامیِ تاریخِ گذشته را مایهٔ شرمساری و حاکمیتِ استعمارگران میدانستند و بریدن از این میراثِ شوم را برای پیوستن به اردوگاهِ انترناسیونالِ تحتِ زعامتِ برادرِ بزرگتر (جمهوریِ خلقِ شوروی) ضروری میشمردند؛ و نظامِ جمهوری اسلامی که میکوشد که با برجسته کردن مقطع بعد از اسلام، مبدأِ تاریخِ ایران را ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ قرار دهد و در سالهای اخیر، به شکلی تاکتیکی به ملیگرایی روی آورده است ـ همگیِ این رویکردها مشکلساز بودهاند.
هویتِ ایرانیِ نوین باید بر بسترِ استمرارِ تاریخیِ ایران و مرزهایِ تمدنیِ متمایزِ آن و با توجه به شاخصها و مختصات اختصاصی آن شکل بگیرد و شاملِ عناصری اجماعی باشد که مشترکاتِ همهٔ ایرانیان را در مقطعِ کنونی دربرگیرد و تکثرِ عقیدتی، سیاسی، زبانی، مذهبی و فرهنگی را به رسمیت بشناسد.
این هویت نمیتواند خود را از بارِ گذشته کاملاً جدا سازد؛ ازاینرو، یکی از ساحتهای نزاع، تبیینِ ملاکهایی برای حفظِ عناصرِ مثبتِ سنت و میراثِ نیاکان و تلفیقِ آن با عناصرِ جدید است. فرهنگ، رسوم و آدابِ موجود، از منابعِ اصلیِ شکلدهنده به هویتِ ملی به شمار میروند.
ساحتِ دیگرِ نزاع، به خصلتِ متکثرِ هویتِ ملی بازمیگردد. تنوع و گوناگونیِ نژادی، زبانی و مذهبی، اجازه نمیدهد تا الگویی یکسان برای همهٔ ایرانیان تعریف شود؛ بلکه باید این تفاوتها را به رسمیت شناخت و هویتِ ملی را بر فرازِ این تنوع تعریف کرد تا چون چتری وحدتبخش، همهٔ ایرانیان را دربر گیرد.
متغیرِ مهمِ دیگر، نحوهٔ مواجهه با جهانیشدن و شهروندیِ جهانی است. جهانیشدن به معنایِ محوِ هویتِ ملی نیست، اما به آن بُعدی بینالمللی نیز بخشیده است. ملتها، اعضایِ خانوادهٔ بزرگِ جامعهٔ مدنیِ جهانی هستند و این رویکرد، هرگونه برتریطلبیِ نژادی و ملی را نفی میکند و بر وحدتِ انسانها در واحدِ بزرگِ بینالمللی تأکید میگذارد. بدینترتیب، تعیینِ نسبتِ هویتِ ملی با جهانیشدن و چگونگیِ تلفیقِ شهروندیِ جهانی با شهروندیِ ملی، ساحتِ دیگری از بحث را مشخص میسازد.
عاملِ دیگر، تأکید بر جنبهٔ ایجابی و کمرنگکردنِ جنبهٔ سلبی است. تاکنون، هویتِ ملیِ ایرانیان بیشتر بر غیریتسازی استوار بوده است؛ ایرانی کسی بوده که انیرانی نبوده و با تورانیان و سلمیان در ستیزی آشتیناپذیر به سر برده است. تحقیر و نکوهشِ مللِ دیگر و کوچکجلوهدادنِ آنان ـ اعم از ترک، عرب، خاوردوری و چشمآبیهای مَوْبور ـ ریشه در این ذهنیتِ بیگانهستیز دارد. تبیینِ هویتِ ملی، نیازمندِ رهایی از نفیِ دیگری و نیز خودکمبینی است و شایسته است بر اساسِ ویژگیهایِ مثبت و سازگاری با دیگر ملتها طراحی شود. همچنین، مرکزِ ثقل و اولویت باید در داخل و در جامعهٔ ایرانی قرار گیرد، نه آنکه عنصری خارجی ـ چون جهانِ اسلام، پانآریایی، غرب، پانترکیسم، کردیسم، اردوگاهِ ضدِ امپریالیسم یا راهِ رشدِ غیرسرمایهداری ـ مبنایِ اصلیِ هویت قرار داده شود.
بااینحال، باید در نظر داشت که زبان و ادبیاتِ فارسی و مذهبِ تشیع، به دلیلِ ریشهداری در تاروپودِ جامعه و تحولاتِ تاریخی، نقشی نسبی اما برجستهتر در پیوندِ هویتِ ملی دارند. تلفیقِ این نقشِ برجسته با حفظِ تنوع، بهرهمندی از زبانِ مادری، آزادیِ مذهب و جداییِ نهادیِ دین و دولت، میتواند تعارضها و تضادهای موجود را به شکلی مناسب فیصله دهد.
بنابراین، پروژهٔ نوسازی هویت ملی، پروژهای جمعی است که در گرو عبور از کژرویهای تاریخی و امتناع از هرگونه وابستگیِ هویتی به قدرتهای خارجی تعریف میشود. این بازتعریف، ضمن پاسداشت میراث نیاکان و ارجگذاری به تنوع اقوام و مذاهب، بر محوریت زبان فارسی و نقش پیونددهنده تشیع در ساختار فرهنگی ایران تأکید میورزد و در نهایت، «ایرانِ پایدار» را در سایه استقلال، عقلانیت، کثرتگرایی، جدایی نهادی دین و دولت، پرهیز از ایدئولوژیگرایی در ساخت دولت، گشودگی به تغییر و همزیستی مسالمتآمیز با جهانیان، محقق میسازد. این، مأموریت تاریخی نسل امروز در قرن پانزدهم خورشیدی است؛ مأموریتی که تأخیر در آن، خود بزرگترین تهدید فراروی موجودیت تمدنی ایران خواهد بود.




